بنام خدا 
روزی از روزهای خدا قسمت بر این شودکه شویم روان سوی لرستان در گرمای تابستان عرق ریزان رسیدم به ترمینال جنوب بلیط خریده شودیم سوار طیاره ببخشده اتوبوس مملو از شیر زن و مرد غیور لرهمه خندان دهن ها تا کرکره باز لر این همه شادی عجب روزگاری شدیم منتظر شوفر با اون سبیل های از ته تراشیده لر ی بود سبیلی کر کره ها همچنان باز حیران از این همه خنده به چپ و راست سلام کرده بر جای خود نشسته آمد صدای با لهجه غریبی دوتا لری چهار تا فارسی دری موزیک آن خنده عالم جوانک را می شناختم