بنام خدا 

روزی از روزهای خدا قسمت بر این شودکه شویم روان  سوی لرستان در گرمای تابستان عرق ریزان رسیدم به ترمینال جنوب بلیط خریده شودیم سوار طیاره ببخشده اتوبوس مملو از شیر زن و مرد غیور لرهمه خندان دهن ها تا کرکره باز لر این همه شادی عجب روزگاری شدیم منتظر شوفر با اون سبیل های از ته تراشیده لر ی بود سبیلی کر کره ها همچنان باز  حیران از این همه خنده به چپ و راست سلام کرده بر جای خود نشسته آمد صدای با لهجه غریبی دوتا لری چهار تا فارسی دری موزیک آن خنده عالم جوانک را می شناختم با ترس و لرز رو به او کرده و گفتیم سلام ارباب شایسته نمی دانی با همان گویش زیبای خود منقار زنی رو به من کرد و گفت تیه دین نداری تو که من اتونم فارسی صحبت کنم و تو نه تری.

راستی چرا ما از اصل خود گریزانیم مگر دگران چه دارند که ما نداریم .چرا آداب ورسوم خود را پاس نمی داریم چرا دگر به لری تکلم نمی کنیم چرا مادران ما کودکان خود را از صحبت به گویش لری برحضر می دارند چرا مردم ما از اینکه بگویند لرند ننگ دارند و دوست دارند خود را تافته جدا بافته بپندارند ایکس می گوید لر نیستم وای می گوید من هم نیستم من آری من فریاد می زنم من لر ایرانیم